در کنار درخت مکث کرد تا کمی استراحت کند. لباس احرام را تکان داد. نگاهي به اطراف انداخت، متوجه چیزی در لباس احرام شده بود. ناگهان کمي لنگيد و بعد پاي راستش را محکم کوبيد روي زمين. نگران دور و برش را نگاه کرد که خدایا کمک کن.او میدانست که حکم کشتن هر حشره و یا هر چیزی در آن شرایط قربانی کردن گوسفند میباشد. کمي اين پا و آن پا شد. آرام پايش را از زانو خم کرد و بالاتر از سطح زمين نگه داشت، چند بار تابش داد و دوباره گذاشتش روي زمين. پاي راستش را زياد خم نميکرد. هر چند لحظه هم انگار که توپي جلويش باشد و بخواهد شوتش کند، پايش را رها ميکرد به جلو. خم شد و دست کشيد بالاي زانويش و يکهو پس کشيدش. سريع دست برد و لباس احرام را از پشت زانو محکم کشيد عقب و همانطوری نگه داشت. سنگين نفس ميکشيد و قطرات عرق از صورتش سرازير بود . چند لحظه صبر کرد، نفس عميقی کشيد و ناگهان لباس را از عقب رها کرد و ضربهاي به جلويش زد. عقرب سياهي افتاد زمين و با سرعت دور شد.

