تبليغاتX
هزاره JavaScript Codes
عقرب

در کنار درخت مکث کرد تا کمی استراحت کند. لباس احرام را تکان داد. نگاهي به اطراف انداخت، متوجه چیزی در لباس احرام شده بود. ناگهان کمي لنگيد و بعد پاي راستش را محکم کوبيد روي زمين. نگران دور و برش را نگاه کرد که خدایا کمک کن.او میدانست که حکم کشتن هر حشره و یا هر چیزی در آن شرایط قربانی کردن گوسفند میباشد.  کمي اين پا و آن پا شد. آرام پايش را از زانو خم کرد و بالاتر از سطح زمين نگه داشت، چند بار تابش داد و دوباره گذاشتش روي زمين. پاي راستش را زياد خم نمي‌کرد. هر چند لحظه هم انگار که توپي جلويش باشد و بخواهد شوتش کند، پايش را رها مي‌کرد به جلو. خم شد و دست کشيد بالاي زانويش و يک‌هو پس کشيدش. سريع دست برد و لباس احرام را از پشت زانو محکم کشيد عقب و همان‌طوری نگه‌ داشت. سنگين نفس مي‌کشيد و قطرات عرق از صورتش سرازير بود . چند لحظه صبر کرد، نفس عميقی کشيد و ناگهان لباس را از عقب رها کرد و ضربه‌اي به جلويش زد. عقرب سياهي افتاد زمين و با سرعت دور شد.

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 0:43 |